نی نی جووووووون

35 هفته و یک روز...

سلام پسرم! خوبی؟ مامانی دلش تنگه برات... خسته و بی حالم که هستم. هفته ی قبل به جای چهارشنبه، سه شنبه رفتم دکتر. آخه خیلی تو فکر بودم که دکتر روز 21 مهر که عید غدیر هست قبول کنه و تو رو به دنیا بیاره. اما دکتر نظرمو عوض کرد. حرفاش هم واقعا منطقی بود و گفت برای سلامتی تو باید سر وقت به دنیا بیای. دیگه این هفته ها فقط میام و شرایط رو می نویسم برات... تو ببخش که مامانی بی حوصله اس... تغییرات مامانی: قد: 160 سانتیمتر وزن: 80.700 کیلوگرم دور شکم: 107 سانتیمتر تغییرات: واااااای وزنم خیلی زیاد رفته بالا. یک کیلو و صد گرم!!! دور شکمم یه سانت اضافه شده. باید وزنمو کنترل کنم دوباره....
31 شهريور 1393

34 هفته و یک روز...

سلام عشق مامان! خوبی؟ من که خوب نیستم. آخه همش به فکر تو هستم و منتظرتم.تازه مثلا دکتر گفت استراحت کنم. بدتر از قبل کار میکنم. خوب میخوام همه چی رو آماده کنم برای اومدنت... بعد هم چند روزه رفتم تو فکر که ای کاش خانوم دکتر 21 مهر تو رو به دنیا بیاره که روز عید غدیر هست و عید سادات... میخوام باهاش صحبت کنم ولی فکرم خیلی مشغوله. میگم اگه قبول نکرد برم یه جای دیگه ولی خوب از طرفی هم میترسم جز دکتر خودم به کسی اعتماد کنم. خیلی فکرم درگیره. حالا 4 شنبه ببینم چی میشه و دکتر چی میگه. بریم سراغ این هفته: تغییرات مامانی: قد: 160 سانتیمتر وزن: 79.600 کیلوگرم دور شکم: 106 سانتیمتر تغییرات: وزنم خ...
24 شهريور 1393

33 هفته و یک روز...

سلام آقا سید کوشولووووووو! خوفی؟ پسر پر تحرک و شاد من چطوره؟ قربونت برم. چهارشنبه دکتر رفتم و بهم گفت که باید مایعات بیشتری بخورم و استراحتم رو بیشتر کنم چون یه درصد کمی احتمال زایمان زودرس دارم به دلیل اینکه طول سرویکسم رو مرز بود. مایعات هم چون مایع آمنیوتیک کم بود ولی نه خیلی... گفت آهن هم دیگه یه دونه بخورم. منم عجب استراحت کردما!!! تو این چند روز کلی خرید و آماده کردن یخچال و درست کردن حبوبات و گوشت و ... کمرم شکست انقدر کار کردم. تو هم تا می نشستم منو میزدی. به بابایی میگفتم ببین داره میزنه که بگه چرا منو خسته کردی انقدر؛ بابایی هم ذوق می کرد. این هفته اتاقت کامل مرتب شد و منم از اتاقت ع...
17 شهريور 1393

32 هفته و یک روز...

پسر قشنگم سلام! ماشاالله ماشاالله... میگم تو اصلا قصد نداری خسته بشی ها. دو سه روزه کلا فکر کنم نخوابیدی. همش دست و پات تو دلم تکون میخوره. به این کارات ادامه بده که دل مامانی به این تکون خوردنات خوشه تا لحظه ای که روی ماهت رو ببینم. دو روز پیش دوتا از خاله ها که تو دلشون نی نی دارن اومدن خونمون. سه تایی که همدیگه رو دیده بودین کلی با هم شلوغ کردین و دل مامانی ها همش تکون میخورد. یه کم بافتنی بهشون یاد دادم تا اونا هم برای نی نی هاشون لباس بباقن ولی فعلا قرار شد من براشون ببافم بعد که خوب یاد گرفتن برای نی نی هاشون ببافن. حالا بریم سراغ این هفته: تغییرات مامانی: قد: 160 سانتیمتر وزن: 79 کیلوگرم...
10 شهريور 1393

31 هفته و یک روز...

سلام جیگرک! خوبی مامانی؟ من که خیلی حس خستگی دارم. پارسا رو بردیم این هفته خونه اشون؛ تو مدتی که بود کلی کار کردم و شبها خیلی پاهام درد می گرفت. تو هم که شیطوووووووون. فکر کنم دوست داشتی بیرون می بودی تا بتونی بازی کنی و شلوغ کنی و همه جا رو به هم بریزی. شایدم حسودی می کردی که بابایی داره با پارسا بازی می کنه. حسودی نکنی یه وقت هاااا... حالا تو بیا ببین بابایی چقدر تو رو دوست داره و باهات بازی های قشنگ و بامزه می کنه که هیچ بابایی از این بازی ها بلد نیست اصلا... بلههههههه این جوریاس... چهارشنبه رفتم دکتر همه چی خوب بود و برام سونوگرافی نوشت که تو این هفته برم انجام بدم. یعنی پنج شنبه. قرص آهن هم تموم کرده بو...
3 شهريور 1393
1